سالها گذشت ، فصل ها گذشت ، ماهها گذشت ، روزها و شب ها  گذشت ، ساعت ها گذشت ، دقیقه ها گذشت ، ثانیه ها گذشت و من عاشق عاشق تر می شم 

کجا باید برم کجا

که دل تنگ تو نباشم

کجا باید برم کجا

که عاشق تو نباشم

کجا باید برم کجا 

که دیوانه تو نباشم

ایران

سلام ایران عزیزم شاید زمانی که این متن را می خوانی من دیگر نباشم 

شاید

شاید اشتباه کردم ، شاید

ولی تو به من بگو ، درست کدام است

و تو اشتباه کردی ، شاید

شاید هم هر دو اشتباه کردیم ، شاید

شاید هم اصلا اشتباه نکردیم ، شاید

اشتباه یا درست در زیر آوارخاطره مچاله شده ام

درست مثل اون نامه ای که از اول نوشتن آن اشتباه بود ، شاید

................................................

................................................................

.........................

..........................

یادت می آید

همیشه طاقتم کم بود

حتی اگر سر موقع می رسیدی

میگفتم چرا دیر رسیدی

روزگار با من چنان کرد

که سال هاست به اجبار

نه برای رسیدنت

فقط برای بودنت طاقت آورده ام

 

روزی که گفتی دوست دارم

نمی دانستم

این دوست داشتنت

مرا نابود خواهد کرد

و چه زیبا و لطیف مرا نابود کردی

 

این سکوتت چه زبانی ست که ما نمی فهمیم

کاش هیچ گذشته ای با هم نداشتیم

آنوقت من می توانستم به تو زنگ بزنم

و به بهانه ها ساعت ها با تو حرف بزنم و حالت را بپرسم

چقدر پرسیدن حال ساده ات بعید شده حالا

کدام را باور کنم

دوست داشتنت را

یا نیامدنهایت را

حس کردم

که چقدر

دلم واسه خودم  می سوزد

که خواب را برای فرار از بیداری می خواهم

و من سال ها قبل مرده ام

همان سال هایی که برای به دست آوردنت فریاد می کشیدم

 

بی انکه بدام گم شده ام یا من در وسط زندگی تو یا تو در زندگی من به هر حال گم شده ام

با زخم هایی که به تن دارم گم شده ام فرقی نمی کند خواسته یا نا خواسته مرا زخمی کرده ای و من فقط خواستم دوستم داشته باشی . همین . من همین کار ساده را از تو خواستم اما تو مرا زخمی کردی شده بعضی وقت ها فکر کنی کسی صدایت می زند یا که از پشت سر نگاهت می کند . خواستم بگویم بعد تو حال من این گونه است پر از صدا و نگاه تو . منتظرم برگردی . پشت پنجره ایستاده ام تا که شاید با نسیم عطر تورا حس کنم .پاییز از جشمان تو شروع شد و برگ ریزان دل من از نارنجی سکوتم که مشت مشت دل تنگی به آسمان می پاشد .و به قول صادق هدایت گاهی آدمی در بیست سالگی می میرد و در هفتاد سالگی به خاک سپرده می شود این حال روز من است این روزها خیلی چیزها دست من نیست مثلا دستانت دوست داشتنت گریه هایم

بی خیال در هوایی که که نفس تو نباشد نفسم می گیرد .............................................................................................................................................................