با زخم هایی که به تن دارم گم شده ام فرقی نمی کند خواسته یا نا خواسته مرا زخمی کرده ای و من فقط خواستم دوستم داشته باشی . همین . من همین کار ساده را از تو خواستم اما تو مرا زخمی کردی شده بعضی وقت ها فکر کنی کسی صدایت می زند یا که از پشت سر نگاهت می کند . خواستم بگویم بعد تو حال من این گونه است پر از صدا و نگاه تو . منتظرم برگردی . پشت پنجره ایستاده ام تا که شاید با نسیم عطر تورا حس کنم .پاییز از جشمان تو شروع شد و برگ ریزان دل من از نارنجی سکوتم که مشت مشت دل تنگی به آسمان می پاشد .و به قول صادق هدایت گاهی آدمی در بیست سالگی می میرد و در هفتاد سالگی به خاک سپرده می شود این حال روز من است این روزها خیلی چیزها دست من نیست مثلا دستانت دوست داشتنت گریه هایم
بی خیال در هوایی که که نفس تو نباشد نفسم می گیرد .............................................................................................................................................................
تنها پناه من برای فرار از فریاد.با نوشتن تورا فریاد می زنم.ودوست داشتنم را تقدیمت میکنم