آرزوی های کوچک حسرت های بزرگ
دلم لک می زنه برای قدم زدن با تو
و آرزو داشتم با تو قدم می زدم
و بند های کتانی ت باز می شد
و بنشینم عاشقانه بند کفش هایت را ببندم
و دوباره بلند شوم دستانت را بگیرم و تا اوج خستگی قدم بزنیم
خدایا من از تو چیزهای ساده ای خواستم
اما تو حسرت های بزرگ را به من هدیه داده ای
چه بی انصاف سهم من از عدالت تقسیم شد
تنها پناه من برای فرار از فریاد.با نوشتن تورا فریاد می زنم.ودوست داشتنم را تقدیمت میکنم