این سکوتت چه زبانی ست که ما نمی فهمیم

کاش هیچ گذشته ای با هم نداشتیم

آنوقت من می توانستم به تو زنگ بزنم

و به بهانه ها ساعت ها با تو حرف بزنم و حالت را بپرسم

چقدر پرسیدن حال ساده ات بعید شده حالا

کدام را باور کنم

دوست داشتنت را

یا نیامدنهایت را

حس کردم

که چقدر

دلم واسه خودم  می سوزد

که خواب را برای فرار از بیداری می خواهم

و من سال ها قبل مرده ام

همان سال هایی که برای به دست آوردنت فریاد می کشیدم