این روزها بی تو شبی ست برای خودش
فقط کمی روشن تر
من از نگاه کلاغی که رفت
فهمیدم
که سرنوشت درخت عشقمان
تبر است
من فکر می کردم
سال ها باید یکی یکی
سپری شود
تا آدم ها پیر شوند
اما این اتفاق در یک شب برای
من رخ داد
پس بیا و قبل
مردنم
مرا در آغوش بگیر
مقصدت که نه شهر بین راهی
که هستم بیا
از من گذر کن
تا ببینی در این شهر هزار درد نهان گریه می کند
نمی خواهم نگرانت کنم
اما نداشتنت را بلد نشده ام
فقط چگونه زنده مردن را آموخته ام
+ نوشته شده در یکشنبه هجدهم مهر ۱۳۹۵ ساعت 10:40 توسط افشین کیانی
|
تنها پناه من برای فرار از فریاد.با نوشتن تورا فریاد می زنم.ودوست داشتنم را تقدیمت میکنم