خدایا انگار ادبیات منو تو با هم فاصله ها دارد . انگار اصلا دو ادبیات مقابل هم هستم .

هروقت آرامش را آرزو کردم به من طوفانی عطا کردی

زمانی که خواستم شبم را مهتابی کنی ُ هوایم ابری شد

وقتی که خواستم آسمانم را آبی کنی تا عزیزانم را ببینم پیدا کنم . انگار میخواست فیامتی رخ دهد خورشید گرفت و وحشتی در زمینم رخ داد .

 اّه خدایا از کجا بگویم وچگونه با تو حرف بزنم با زبانم یا با احساسم با تو بگویم

خدایا میترسم بگویم دوستت دارم ولی دلت از من بگیرد

دوست دارم بنشینیم و با هم حرف بزنیم سرم را بر روی پاهایت بگذارم و با دستان مهربانت موهایم را نوازش کنی و من از زیر به جشمان مهربانت نگاه کنم

خدایا غروب اینجاست ُ طلوع کجاست

شب اینجاست ُ صبح کجاست

تنهایی اینجاست ُ تو کجایی

نه بهتر است بپرسم من کجا هستم

منتظرت هستم تا بیایی

دوستت دارم تا بی نهایت بنده ات افشینم خدایا منتظرم من تا ابد اینجا منتظرت هستم